مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
495
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
جستجوى خاتم كرده ، او را در دست عجوز يافتند كه دست برهم نهاده بود ؟ خاتم از دست او بگرفتند . آنگاه ملك گفت : اى فرزند ، تو بىشك و ريب پسر منى . خداى تعالى ترا در دنيا و آخرت راحت بخشد . پس از آن معروف بانگ بر خادمان زد كه او را بخاكش سپرند . و سبب آمدن او از مصر نبوده است مگر مدفن وى در آن خاك بوده ، و شاعر درين معنى نكو گفته : آن يكى را بود مولد شهر شام * وان دگر را در بخارا مسكن است آن بخارى را بود مرقد بشام * ليك شامى را بخارا مدفن است پس از آن ملك بطلب فلاحى كه او را مهمان كرده بود ، فرستاد و او را وزير خود گردانيد . و او را دخترى بديع الجمال بود كه به خود تزويج كرده و با انبساط بسر مىبردند تا اينكه برهمزنندهء لذات بر ايشان بتاخت . فسبحان من لا يموت . * * * در اين مدت ، شهرزاد از ملك سه پسر داشت . چون اين حكايات بپايان رسانيد ، زمين ببوسيد . گفت : اى ملك جهان ، اكنون هزار و يك شب است كه حكايات و مواعظ متقدمين از بهر تو حديث ميكنم . اگر اجازت دهى ، تمنائى دارم . ملك گفت : هرچه خواهى ، تمنا كن . شهرزاد بانگ بدايگان زد . فرزندان او را حاضر آوردند . يكى راه رفتن توانستى و ديگرى نشستن و سيمين شيرخوار بود . شهرزاد ، زمين ببوسيد و گفت : اى ملك جهان ، اينان فرزندان تواند . تمنا دارم كه مرا به اين كودكان ببخشائى و از كشتنم آزاد كنى . ملك ، كودكان را به سينه گرفت و گفت : به خدا سوگند من پيش ازين ترا بخشيده بودم و از هرآسيب امان داده بودم . شهرزاد را فرح روى داد . ملك شهر آن شب را به روز آورد و لشگريان را بخواست و بوزير خود ، پدر شهرزاد ، خلعتى فاخر داده ، به او گفت : خداى تعالى بر تو بخشايد كه دختر كريمهء خود را به من تزويج كردى و سبب منع من از كشتن دختران مردم شدى . ولى او را عفيفه و زكيه ديدم و خداى تعالى از